خانه > به تازگی > چرا ما اینقدر بی تفاوتیم؟ چه بر سر ما مردم ایران آمده؟!

چرا ما اینقدر بی تفاوتیم؟ چه بر سر ما مردم ایران آمده؟!

metro teh khodkoshi

وقتی روی دور باطل باشی هرچی پیش میاد،  منفی از آب در میاد… حکایت این روزهای مردم و مملکت ماست. وقتی دزدی و رانت خواری به حد اعلا میرسه و از راس حاکمیت درگیرش میشن تا جامعه، بی کاری و فقر هم طبیعتا به دنبالش میاد و وقتی اینا تو یک جامعه ای نهادینه میشن سقوط اخلاقی،  فساد،  نا امنی، بزهکاری و خلاف و بی تفاوتی و بی مسئولیتی نسبت به جامعه و اعضاش رواج پیدا میکنه.
توی این جامعه چیزی که به واقع اتفاق میفته از بین رفتن نیرو ، انرژی و سرمایه اجتماعیه که این بدبختی دنباله ی تاثیرش تا سالهای دور آینده هم میره…
فساد مالیی که تو ترکیه برملا شد،  دولت اون کشور رو با بحران اجتماعی بزرگی روبرو کرده تا به حال به اخراج و استعفای ده ها مقام بلند پایه ی ترکیه رسیده،  که همه ی اون فساد پولی و مالی به توسط ایرانی ها و بای پولها و سرمایه نفت و ملت ایران انجام شده! اما این ور تو ایران هیچ اهمیتی داده نمیشه!
از زور این همه درد و فشار جوونی خودشو زیر قطار انداخته چرا کسی صداش در نمیاد؟ حتما باید سر خودمون بیاد تا اهمیتی قائل بشیم؟
دو زن، دو مادر(احتمالا) به علت بی مدیرتی صرف از شعله های آتش به موقع نجات داده نمیشن و از ترس سوختن سقوط میکنند و کشته میشن! جلوی چشم ماموران آتش نشانی!
این دو زن از طبقه ای بودند که مالیات و عوارضشون رو تمام و کمال ازشون میگرند (نه خودشون پرداخت کنند) یعنی از قبل از حقوقشون کسر میشه! پولی که پرداخت میشه تا چنین روزی به دادش برسه اما…

تا کی قراره بی تفاوت باشیم؟!

خبر کوتاه است:

«در ساعت ۱۳:۳۰ دقیقه روز شنبه ماموران مترو ایستگاه گلبرگ اقدام به توقیف اموال یک دستفروش جوان کرده‌اند. این دستفروش که موفق نشده اموال خود را از ماموران مترو پس بگیرد تهدید کرده بود که در صورت عودت ندادن اموالش خود را به زیر قطار پرتاب خواهد کرد. بعد از بی توجهی ماموران مترو و پس ندادن اموال این دستفروش، مرد جوان خود را جلوی قطار مترو انداخته است و در اثر برخورد با قطار سر وی از بدنش جدا شده است.»

خبر به همین سادگی است، به همین سادگی یک نفر جلوی چشمان 100 ها نفر خودش رو می‌کشد.

یک انسان تا چه حد می‌تواند آستانه‌ی تحملش نسبت به یک رویداد پایین آمده باشد، تا چه حد می‌تواند تحت فشار باشد که بدنش، این آخرین دارایی خود را در برابر آهن سخت قرار دهد و هستیش را به نیستی تبدیل کند. مگر می‌شود او نداند که عاقبت پرتاب خودش به جلوی مترو چیست؟ او که بیشتر از خیلی از ماها هر روزه با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند. چه چیز او را مجبور می‌کند که ممنوعیت کار در مترو، ضبط اموالش، او را به اینجا برساند؟

تصویر ساده از او به این شکل خواهد بود: احتمالا خانواده‌ای در حاشیه‌ی تهران دارد(بخوانید همان باند مخوف خطرناکی که دولت همواره تبلیغاتش را می‌کند)، خانه‌ای اجاره‌‍ای، شاید مهاجر هم باشد و چندین کودک دیگر که زنده ماندنشان به درآمد این پسر بستگی دارد. آنها برای «بقا»، برای زنده ماندن می‌جنگند و برای زنده ماندن همین کار پسران و دخترانشان در مترو و یا جاهای دیگر است که بتوانند حداقل زنده بمانند. حالا این پسر که کارش، و اموالش را غارت شده می‌بیند، می‌داند و میفهمد که زنده ماندن خودش و خانواده اش در خطر است و در نبود آگاهی، راهی جز انتحار برای وی باقی نمی‌ماند، انتحار جانش. فشار اقتصادی برای زنده ماندن در زمانه‌ای که همه چیز خصوصی می‌شود، حتی توان فکر کردن را هم در خیلی جاها از او می‌گیرد. وقتی گفته می‌شود آنها برای بقایشان می‌جنگند یعنی شاید حتی پولی برای جایگزینی اموال غارت شده ندارند، یعنی خانواده‌اش هیچ پولی ندارند که حتی برای چند روز که این پسر حالا که دیگر مجبور است دنبال کار جدیدی بگردد از جیب بخورند.

مسئله به هیچ عنوان اخلاقی نیست نباید به قضاوت اخلاقی آن نشست. این تنها یک تصویر کاملا تقلیل‌گرایانه از من نسبت به این پسر است. حالا بدیهی است که اگر کودکی در این خانواده باشد باید به سرعت اگر تا الان کار نمی‌کرده است «جایگاه» برادرش را پر کند. مادر یا خواهرش باید تن فروشی کند و …. اما این دست فروشان که حالا از مترو جمع شده اند قطعا بر خواهند گشت، آن‌ها مقاومت خواهند کرد با شکلی دیگر شاید در جای دیگر. آنها محکوم به مقاومت هستند، آنها محکوم به بازگشت هستند تا زنده بمانند. این مسئله را باید در ساختارهای اقتصادی نگاه کرد، باید به این نتیجه رسید که این دست‌فروشی و هزاران چیز مثل آن، جایگاه هستند، نفرات مهم نیستند، اگر این نفرات را حذف کنند، باز هم نفرات جدیدی جایگزین می‌شوند.

شاید چندی دیگر دولت ما هم مثل برزیلِ چند ده سال پیش برای حل مشکل کودکانی که کار می‌کنند و مشابه آنها به دست پلیس سلاح بدهد و اجازه تیر تا آن‌ها را هر جا که دیدند، بکشند تا دولت را از شر این‌ها نجات دهند!!

باید دانست که این جایگاه‌ها ضرورت این سیستم اقتصادی هستند و هیچ راهی برای برای حل آن‌ها نیستند مگر دست بردن به ساختارها، کارهای موقتی و خیریه‌ای فقط مسکن هستند به این سیستم(اگر خود این کارها حتی از فقر هم کالایی نسازد و آن‌را در عکس‌ها، نقاشی‌ها و فیلم‌ها به طبقه متوسطی‌ها نفروشد که البته همین کار را هم می‌کنند) این اقدام شهرداری البته ریشه در بیلبوردهای چند ماهه پیشش دارد که در مورد سد معبر بود و قطعا اقدامات دیگری هم خواهند کرد.

(به نقل از متن موضوع داغ سایت بالاترین در همین موضوع)

پی نوشت: چند ساعت بعد از این حادثه، دو کارگر زن چند کیلومتر آن طرف تر در روز تعطیل رسمی در هنگام کار در آتش سوزی در اثر ایراد فنی در ادوات آتش نشانی در اثر سقوط از ساختمان در حال سوختن جان خود را از دست دادند.

Advertisements
دسته‌ها:به تازگی
  1. 23 ژانویه 2014 در 2:49 ب.ظ.

    دوست گرامی هنگامی که در جامعه ای کارگر را آدم به شمار نمی آورند و صدایشان شنیده نمی شود
    گمان می کنی مرگ یک دستفروش برایشان اهمیتی دارد؟
    آری روزگا بس ناجوانمردانه سرد است

  1. No trackbacks yet.

دیدگاهی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: